تبليغاتX
مرد بی غم

پنجشنبه 30 شهریور1385

سخنرانی هومر آبرامیان در یکی از نشست های ماهانه با جوانان سیدنی

 

جستار : اسلام پذیری ایرانیان

 

بسیار گفته اند و نوشته اند و هاه... می گویند و می نویسند که در کار پذیراندن آیین اسلام به ایرانیان هیچ زوری یا فشاری در کار نبوده است ؛ بلکه ایرانیان خسته از ستم پادشاهان خود کامه و نظام  طبقاتی دوره ساسانی و بی بهره بودن از زمینه های خوب  فرهنگی ؛ تا فراخوان اسلام را شنیدند  « به معنویت آن پی بردند و با آغوش باز به پیشباز آن شتافتند » مرتضی مطهری در نوشته ای زیر نام « خدمات متقابل اسلام و ایران » می نویسد : « ... اسلام برای ایران و ایرانی در حکم غذای مطبوعی بود که به حلق گرسنه ای فرو رود یا آب گوارایی که بکام تشنه ای ریخته شود »  . در مورد زبان های ایرانی هم در هما نجا می نویسد : « ... مگر کسی ایرانیان را مجبور کرده بود که بزبان عربی شاهکار خلق کنند ؟ ... آیا این عیب است بر ایرانیان که پس از آشنایی با زبانی که اعجاز الهی را در آن یافتند و آن را متعلق به هیچ قومی نمی دانستند و آن را زبان یک کتاب می دانستند ؛ به آن گرویدند و آن را تقویت کردند و پس از دو سه قرن از آمیختن لغات و معانی آن با زبان قدیم ایرانی ؛ زبان شیرین و لطیف امروز فارسی را ساختند ؟ » .   

پیش از اینکه به چگونگی اسلام پذیری ایرانیان و جستار های کناری آن بپردازم ؛ پروانه بدهید که به گوشه ای ازیورش همین نویسنده یعنی ( مرتضی مطهری ) به فرهنگ ایرانی بیندازیم و سپس سخن را ادامه دهیم .

مطهری در بخشی از سخنان خود در روز سیزدهم فروردینماه 1349 به آیینهای نوروزی یورش برد و گفت : « ... پس شما باید بگویید که الحمدالله در روز نحس قرار نگرفته ایم ؛ اتفاقا باید بدانیم که الان تمام روزهای ما نحس هست ! روز اول فروردینماه هم نحس است !! بین روز اول و دوم و سوم و چهارم فروردین ؛ دوازدهم و سیزدهم فروردین هم نحس است ! ما از این نحس باید خارج بشیم ! چه باید بکنیم ؟ ؛ بریم بیرون سبزه ها را گره بزنیم از نحسی خارج می شیم ؟ با سمنو پختن از نحسی خارج می شیم ؟ با پهن کردن سفره هفت سین از نحسی خارج میشیم ؟ بیچاره بد بخت ! چرا خانه ات را ول می کنی میری بیرون ؛ از این کارهای زشت بیا بیرون !! از این عادت زشت بیرون بیا ؛ از این حرکات زشت !! خودت خارج شو ! تا از نحوسات بیای بیرون ! از این حرکات زشت و کثیف و پلید که بان گرفتار هستی خارج شو تا از نحوست بیای بیرون ! سیزده چه گناهی دارد ؟ از سمنو چه کاری ساخته است ؟ از سبزه و هفت سین چه کاری ساخته است ؟ بخدا ننگ این مردم است که روز سیزده و این ایام را بعنوان جشن سیزده بدر بیرون میرن !! ننگ باشه بر اینها که بعنوان پرورش افکار این ها را به مردم نمی گویند !! و شما احمقها هم این حرکات را هر سال انجام می دهید !! بلکه آنها شما بدبختهای احمق ؟؟!! را تمجید می کنند تشویق می کنند !! اینها از اسلام نیست !! اینها ضد اسلام است !!!  (... نیاکان ما در گذشته جشن می کردن ؛ پس ما هم باید چنین کنیم !!! چهار شنبه آخر سال می شود ؛ بسیاری از خانواده ها که باید بگویم خانواده احمقها ؟؟!! آتش روشن می کنند و هیزمی روشن می کنند و آدمهای سر و مر و گنده با آن هیکلهای نمی دانم چنین و چنین از روی آتش می پرن که ای آتش زردی من از تو سرخی تو از من ) !!! این چقدر حماقت است ؟؟ !! خب چرا چنین می کنید ؟؟ می گویند پدران ما چنین می کردند ما نیز چنین می کنیم !!  اگر پدران شما چنین می کردند و شما می بینید که آن کار احمقانه است و دلیل خریت !!! پدران شما است !!! رویش را بپوشید ! چرا این سند حماقت  را سال به سال تجدید می کنید ؛ این یک سند حماقت است که شما هی می کوشید که این سند حماقت را زنده نگهدارید و بگویید ماییم که چنین پدران خری داشته ایم !!! . » .

این سخنان حکیمانه شهید محراب !! در دنباله همان سخنان حکیمانه تر بزرگترین فیلسوف مسلمان و ایرانی تازی پرست ؛ یعنی امام محمد غزالی است که در کیمیای سعادتش می نویسد « ... اظهار شعار گبران حرام است بلکه نوروز و سده باید مندرس شود و کسی نام آن نبرد ...» .

فراموش نکنیم که مطهری این یاوه ها را زمانی گفت که خود و همگنانش به فرمانروایی ایران نرسیده و بر مردم ایران چیره نشده بودند یعنی در فروردینماه 1349 هشت سال پیش از آغاز کار فرمانروایی ملایان بر نیاخاک اهورایی ما ؛ از اینرو تنها به واژه های خوار کننده ای مانند  : ( احمق ) و  ( خر ) و ( سند حماقت ) و ( دلیل خریت ) و جز اینها بسنده می کند ؛ و بیاد داریم که ملایان از نخستین سال چیرگی خود بر نیاخاک ما ؛ چه کوششهای بکار بردند که بزور تیر و تفنگ و تازیانه و سر نیزه ؛  و ایجاد ترس و هراس دردل مردم از اجرای  آیینهای شادی بخش  نوروز جلو گیری کنند ؛ این نمونه ای بود از نبودن زور و فشار در اسلام  در نیمه پایانی  سده بیستم ؛ و اینک برگردیم به زمان یورش تازیان به ایران و ببینیم ایرانیان چگونه به « معنویت اسلام » دل سپردند و به پیشباز آن شتافتند .

 کسانی که می خواهند بما بباورانند که در پذیراندن اسلام بر ایرانیان زوری در کار نبوده و ایرانیان خود به پیشباز ( معنویت اسلام ) شتافته اند ؛ دو چیز را فراموش می کنند ؛ نخست اینکه فراموش میکنند که همه ی نازش آنها به ذولفقار علی است  ؛ فراموش می کنند  که علی در رویه ی 105 نهج البلاغه می گوید ( ما آرمانهایمان را با شمشیر هایمان حمل می کنیم )  ؛ اینها  مرز معنویت و شمشیر را برای ما  روشن نمی کنند ؛ دوم اینکه فراموش می کنند بما بگویند که پیام آوران ( معنویت اسلام  ) با چه زبانی با مردم  ایران سخن گفتند که ایرانیان یا بگفته آنان « عجمان » سخنانشان را دریافتند و به  ( معنویت اسلام  )پی بردند .

عبدالحسین زرین کوب در رویه 116 از کتاب دو قرن سکوت می نویسد : « در واقع از ایرانیان ؛ حتی آنان که آیین مسلمانی را پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند و از این رو بسا که نماز و قران را هم نمی توانستند به تازی بخوانند ؛ و از تاریخ بخارا رویه 75 مایه  می گیرد که  : « مردمان بخارا به اول سلام در نماز ؛ قران به پارسی خواندندی و عربی نتوانستی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بودی در پس ایشان بانگ زدی

 ( بکنیتان کنید ) و چون سجده خواستندی کردی بانگ کردی ( نگون یانگونی کنید ) ... و سپس ادامه می دهد که : « ... با چنین علاقه ای که مردم ایران به زبان خویش داشته اند شگفت نیست که سرداران عرب ؛ زبان ایران را با دین اسلام و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان بردن و محو کردن خط و زبان فارسی کوششی ورزیده باشند . » .

محمد علی خلیلی در ( ظلم تاریخ ) می نویسد : «  از نامه عمر به عمرو عاص می توان به علل اقتصادی کشور گشایی اعراب ( یا معنویت اسلام ) پی برد . ترجمه این نامه چنین است  : « از بنده خدا عمر ؛ امیر مومنان ؛ به عمرو عاص . سلام برتو ؛ ای عمرو به جان خودم سوگند که اگر من و همراهانم از گرسنگی بمیریم ؛ تو و همراهانت که سیر هستید هیچ نگران نمی شوید ؛ چرا غنیمت نمی فرستی ! بداد برس ؛ بداد برس ؛ بداد برس. »  و عمرو عاص در پاسخ چنین نوشت « به بنده خدا امیر مومنان از بنده خدا عمرو عاص : و اما بعد ؛ لبیک لبیک  ؛ کاروانی از خوار بار برایت فرستادم که آغازش نزد تو و پایانش نزد من است !!! ) .

ابو یوسف انصاری د رکتاب الخراج در رویه 55 می نویسد :

وقتی غنائم ایران را نزد عمر آوردند ؛ بار ها را گشود و چشمانش به آنقدر گوهر و مروارید و زر و سیم افتاد که هرگز ندیده بود بگریه افتاد ؛ عبدالرحمن بن عوف به او گفت جای شکر است چرا گریه می کنی ؟ گفت آری ولی خداوند اینهمه ثروت را بمردمی نداد مگر آنکه دشمنی و کینه را میانشان افکنده باشد » .

آنچه که تا کنون گفتم فشرده ای بود از( معنویت اسلام ) پیش از یورش تازیان به ایران ؛ و اینک جادارد که به تماشای گوشه هایی از( معنویت اسلام ) در جریان یورش تازیان به ایران بنشینیم  .

عبدالحسین زرین کوب در رویه 115 کتاب دو قرن سکوت می نویسد : « .. آنچه از تامل در تاریخ  بر می آید این است ؛ که عربان هم از آغاز حال ؛ شاید برای آن که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند ؛ و آن را چون حربه ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند ؛ در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند . آخر این بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد . بهمین سبب هر جا که در شهرهای ایران ؛ به خط و زبان و کتاب و کتابخانه بر خوردند با آنها سخت بمخالفت بر خاستند ... نوشته اند که وقتی قتیبه بن مسلم ؛ سردار حجاج ؛ بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بیدریغ در امان نمی گذاشت وهیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهایشان  همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه مردم رفته رفته امی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها فراموش شد و از میان رفت . این واقعه نشان می دهد که اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه حربه ای تلقی می کرده اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و به ستیزه و پیکار بر خیزد . از اینرو شگفت نیست که در همه شهر ها ؛ برای از میان بردن زبان و خط و فرهنگ ایران به جد کوششی کرده باشند . شاید بهانه دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قران می شمرد .» .

عبدالحسین زرین کوب در بخش دیگری زیر نام ( کتاب سوزی ) می نویسد : «  بدین گونه شک نیست که در هجوم تازیان ؛ بسیاری از کتابهاو کتابخانه ی ایران دستخوش آسیب فنا گشته است . این دعوی را از تاریخها میتوان حجت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تایید میکنند . با اینهمه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند !!. این تردید چه لازم است !!! برای عرب که جز با کلام خدا هیچ سخن را قدر نمی دانست ؛ کتابهایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند ؟ در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی با خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد . تمام شواهد نشان می دهد که عرب از کتابهایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است فایده ای نمی برده است . در این صورت جای شک نیست که در آنگونه کتابها به دیده حرمت و تکریم نمی دیده است . از اینها گذشته ؛ در دوره ای که دانش و هنر ؛ به تقریب در انحصار موبدان و بزرگان بوده است ؛ با از میان رفتن این دو طبقه ؛ ناچار دیگر موجبی برای بقای آثار و کتابهای آنها باقی نمی گذاشته است . مگر نه این بود که در حمله تازیان ؛ موبدان بیش از هر طبقه  دیگر مقام و حیثیت خود را از دست دادند و تار ومار و کشته و تباه گردیدند ؟ با کشته شدن و پراکنده شدن این طبقه پیدا است که دیگر کتابها و علوم آنها که بدرد تازیان نیز نمی خورده موجبی برای بقا نداشت . نام بسیاری از کتابهای عهد ساسانی در کتابها مانده است که نام و نشانی از آنها باقی  نیست . حتی ترجمه های آنها نیز که در اوایل عهد عباسی شده است از میان رفته است . پیدا است که محیط مسلمانی برای وجود و بقای چنین کتابها مناسب نبوده است و سبب نابودی آن کتابها نیز همین است .

 باری از همه قرائن پیدا است که در حمله عرب بسیاری از کتابها ی ایرانیان از میان رفته است .» .

 ابن خلدون درکتاب نامدار خود بنام ( مقدمه ) ؛ چاپ مصر رویه 285 می نویسد  : « وقتی سعد ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید . نامه به عمر ابن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست . عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها راهنمایی است خداوند برای ما قران را فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست ؛ خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است ...  !!   از این سبب آن همه کتابها را در آب یا در آتش افکندند  » .

کورت فریشلر در کتاب ( امام حسین و ایران ) برگردان ذبیح الله منصوری ؛ در رویه چهلم می نویسد : « ... از این موضوع نباید حیرت کرد چون قبل از اسلام مردم عربستان بی سواد بودند و بعد از اسلام نیز مدتها طول کشید تا که این مردم علاقه به خواندن و نوشتن پیدا کردند و قبل از اسلام در زبان عربی کلمه ( کتاب ) وجود نداشت و اولین مرتبه در زبان عربی کلمه ( کتاب ) با قران آمد ؛ اعراب صدر اسلام طوری نسبت به کتاب بدون علاقه بودند که چند کتابخانه بزرگ آن زمان را بعد از غلبه بر کشورهایی که کتابخانه در آنجا بود سوزانیدند .

خوب ؛ در باره زبان های ایرانی  و کتاب و فرهنگ ایرانیان  ؛ و  بر خورد  (معنویت ! ) اسلام با آنها باندازه ی که در یک سخنرانی بگنجد گفتیم ؛ اینک بپردازیم به بررسی چگونگی پیشباز ایرانیان از( معنویت اسلام )!!  و ببینیم چه شد که ایرانیان با آغوش باز!!؟ اسلام را پذیرفتند . مرتضی مطهری در این زمینه می نویسد : « همه سخنان پیرامون کتاب سوزی ها و کوشش تازیان برای اینکه مردم ایران زبان خود را ترک کنند وهم و خیال و غرض و مرض است !!! زیبایی و جاذبه لفظی و معنوی قران و تعلیمات جهان وطنی آن دست به دست هم داد که همه مسلمانان این تحفه آسمانی را با اینهمه لطف از آن خود بدانند و مجذوب زبان قران گردند و زبان اصلی خویش را به طاق فراموشی بسپارند ... منحصر به ایرانیان نبود که زبان قدیم خویش را پس از آشنایی با نغمه آسمانی قران فراموش کردند ؛ همه ملل گرونده به اسلام چنین شدند !!!..» .

در این بخش از سخن خود خواهم کوشید که گوشه هایی از اینگونه جاذبه ها را که سبب شدند ایرانیان و بسیاری ملل دیگر فرهنگ و زبان و آیین خود را به طاق فراموشی بسپارند و به زبان و دین تازی بگروند نشانتان دهم . 

یزید ابن مهلب یکی از سرداران بزرگ اسلام است که همه ی تاریخ نویسان مسلمان از او ؛  و از  کرد وکار ننگینش  یاد کرده اند ؛  این خونریز تبهکار که ننگین ترین رویه های تاریخ  بشر را با شمشیر خونچکان خود نوشته است  ؛  در گرگان ؛ در سه شبانه روز پیاپی ؛ دوازده هزار نفر از اسیران ایرانی را  بر سر ناودانهای آسیابها  سر برید تاگندم آرد کرده و نان بپزد و بخورد  ؛  و شش هزار برده از مردم گرگان گرفت و همه را به بردگی فروخت ....  باز می نویسند که این مرد خدا!! که پیام آور( معنویت اسلام ) بود در برابر یک برده ی او که بدست یک ایرانی کشته شده بود یکهزار تن ایرانی را بدار کشید ... ؛  

آنان که می خواهند نسبت به آدمکشیهای بیشرمانه این خونریز بزرگ تاریخ آگاهی بیشتری داشته باشند می توانند به تاریخ تبرستان نوشته بهاء الدین اسفندیار ؛ تاریخ فضایل بلخ ؛ دو قرن سکوت نوشته عبدالحسین زرین کوب ؛ فتوح البلدان البلاذری ؛ و آفرینش و تاریخ نوشته دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی ؛ زین الاخبار نوشته گردیزی  نگاه کنند .

 با دریغ و درد باید گفت که ملایان ایران ویرانگری که امروز  بر نیاخاک اهورایی ما فرمانروایی می کنند میدانی را در شهر بزرگ تهران بنام این افعی زاده اهرمن خو یعنی یزید ابن مهلب  نامگذاری کرده اند  .

 پطروفسکی در کتاب تاریخ ایران می نویسد :«  خداش دانشمند ایرانی را زبانش را از ریشه کندند ؛ چشمانش را با میله های داغ کور کردند ؛ دستها و پاهایش را بریدند و سرانجام گردنش را زدند  .».

عمادالدین نسیمی ؛ سراینده نامدار ایرانی را زنده زنده پوست کندند و سپس دستها و پاهایش را بریدند و پاهای بریده اش را بعنوان سوغات برای برادرش نصیرالدین فرستادند و پیکر تکه پاره شده او را هفت شبانه روز در شهر حلب بتماشا گذاشتند .

تبری می نویسد دهها تن دانشمند ایرانی را دست و پاهایشان را بریدند و پیکرهای آنان را به آتش کشیدندو سرهای بریده شان را بر دیوارها بنمایش گذاشتند .

عبدالحسین زرین کوب در رویه 69 کتاب دو قرن سکوت می نویسد : «  تازیان به تیسفون در آمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند ... بدین گونه بود که تیسفون با کاخهای شاهنشاهی و گنجهای گرانبها ی چهارصد ساله ی خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی دانستند ؛ از آن قصر های افسانه آمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند . نوشته اند که از آنجا فرش بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی جایی نبود که آنرا بتوان افکند . پاره پاره اش کردند و بر سران قوم بخش نمودند ؛ پاره از آنرا بعد ها بیست هزار درم فروختند . در حقیقت ؛ وقتی سعد به مدائن در آمد ؛ مدافعان آنرا فرو گذاشته و رفته بودند . . سعد با اعراب خویش در کوچه های خلوت و متروک شهر آرام و بی دفاع در آمد . ایرانیان مجال آنرا نیافته بودند که همه اموال و گنجهای پر بهای کهن را با خویشتن ببرند . مال و متاع و ظرف و اسباب و زر و گوهر که در این میان باقی مانده بود بسیار بود . به یک روایت سه هزار هزارهزار درم در خزانه بود که نیم آن بجای مانده بود . از اینرو گنج و خواسته بسیار به دست فاتحان افتاد .سعد فرمان داد تا در شهر کهنه مسجدی بسازند و از آن پس به جای آتشگاه و باژ و برسم و زمزمه ؛ در این شهر بزرگی که سالها مرکز موبدان و مغان بود ؛ جز بانگ اذان و تهلیل و تسبیح چیزی شنیده نمی شد ؛ و دیگر هر گز در آن حدود رسم و آیین مغان و موبدان تجدید نشد . اندک اندک شهر نیز از اهمیت افتاد و با توسعه بصره و واسط و کوفه ؛ از مدائن جز شهری کوچک و بی اهمیت نماند . هر چند ایوان آن سالها همچنان باقی ماند و ویرانه های آن از شکوه و عظمت ایران رازها می گوید و افسانه های دلنشین دارد ...» .

باز می گوید :«... فاتحان گریختکان را پی گرفتند ؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند ؛شصت هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند ؛ هنگامی که این خبر بگوش عمر رسید دستها را بهم کوفت . گفت از این بچه های پدر ناشناخته به خدا پناه می برم ...» .

 اینها نمونه هایی هستند از آن معنویتی که ایرانیان در اسلام دیدند و با آغوش باز به پیشباز آن شتافتند !! .

مرتضی راوندی در رویه 50 از پوشینه دوم تاریخ اجتماعی ایران ؛ از نویسنده حبیب السیر چنین می آورد : « ... اعراب در تیسفون غنائم فراوان بدست آوردند که عبارت بود از مقادیر زیادی طلا و نقره منقوش به صورت انسان و حیوان و سنگهای قیمتی ؛ پارچه های ابریشمی ؛ زربفت ؛ قالیهای زیبا ؛ بردگان بسیار از زن و مرد و اسلحه و اموال فراوان دیگر .

 شهر تیسفون ویران ؛ سوخته و غارت شد و دیگر در هیچ عهدی احیا نگشت . بخشی از ساکنان شهر که نتوانسته بودند فرار کنند کشته شدند و بخشی به اسیری و بردگی برده شدند ؛ سطح فرهنگ و تربیت سپاهیان عرب و حتی سرداران بزرگ ایشان به قدری نازل بود که از درک ارزش اشیائی که با چنان هنرمندی و چیره دستی ساخته شده بود ؛ عاجز بودند و طبق سوره مربوطه غنایم را تقسیم می کردند . بدین سبب بود که ظروف زیبای طلا و نقره را که از لحا ظ هنری بی بدیل بودند ذوب کردند و به شمش مبدل ساخته و پارچه های زربفت و زیبا را قطعه قطعه کردند .

تصرف پایتخت ساسانیان و ویران شدن آن بدست تازیان تاثیر شدیدی در مردم ایران کرد .

یکی از آثار شوم و بسیار زیانبخش حمله اعراب به ایران محو آثار علمی و ادبی این مرزو بوم بود ؛ اعراب جاهل کلیه کتب علمی و ادبی را بعنوان آثار و یادگارهای کفر و زندقه از بین بردند ؛ سعد وقاص پس از تسخیر فارس و فتح مدائن و دست یافتن به کتابخانه ها و منابع فرهنگی ایران از عمر خلیفه وقت کسب تکلیف نمود و وی نوشت کتابها را در آب بریزید زیرا اکر در آنها راهنمایی باشد با هدایت خدا از آنها بی نیازیم و اگر متضمن گمراهی است وجود آنها لازم نیست کتاب خدا برای ما کافی است .  پس از وصول این دستور ؛ سعد وقاص و دیگران حاصل صد ها سال مطالعه و تحقیق ملل شرق نزدیک را به دست آب و آتش سپردند» . مرتضی راوندی ؛ در همانجا  از تاریخ گزیده آورده است که قتیبه بن مسلم باهلی ؛ سردار معروف حجاج که چندین هزار از ایرانیان را در خراسان و ماوراءالنهر کشتار کرد و در یکی از این جنگها به سبب سوگندی که خورده بود اینقدر از ایرانیان کشت که بتمام معنی  کلمه از خون آنها آسیاب روان گردانید و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخت و تناول نمود ؛ و زنها و دخترهای آنها را در حضور آنها به لشکر عرب قسمت کرد ... » .

  اینهم گوشه دیگری بود از آن(معنویتی که ایرانیان با آغوش باز به پیشباز آن شتافتند)  ؛ اگر بخواهیم همه ی این( معنویت ) را یکجا تماشا کنیم به سالها زمان نیاز خواهیم داشت ؛ بنا بر این برای اینکه در نشست امروز هر چه بیشتر با درونمایه این ( معنویت ) آشنا بشویم ؛ تنها به بازخوانی چند نوشته دیگر بسنده می کنم .

در (مکتوبات میرزا فتحعلی آخوند زاده ) از برگهای 73 تا 75  می خوانیم که این پیام آوران معنویت اسلام آلت مردی پسر بچه ها را می بریدند و آنان را  به حاجیان مکه می فروختند ؛ این کار که تا زمان میرزا فتحعلی آخوند زاده ادامه داشته و هنوز هم بگونه دیگری در ایران اسلامی ادامه دارد ؛  تداوم همان ( معنویتی ) است که ابن اثیر در رویه 50 از پوشینه سوم  تاریخ کامل اسلام و ایران ؛  بان اشاره می کند که : « ... بر مبلغ مالیات سالیانه در سیستان دو هزار غلام نابالغ و دختر نیز افزودند ..» . در تاریخ سیستان رویه ی  106 می خوانیم « اعراب مسلمان در حمله بر سیستان در جنگ با « رتیبیل » عده بیشماری را کشتند و بردگان فراوان گرفتند » . و آخرین سخن در این زمینه را از جرجی زیدان نویسنده نامدار عرب باز می خوانم که د رتاریخ تمدن اسلام می نویسد :  « تازیان بخاطر غارت و زن و اسیر و برده به اسلام روی آورده بودند . » .

اگر کسانی مانند مرتضی مطهری ؛ از( معنویت اسلام  ) و پیشباز ایرانیان از آن معنویت پدافند کنند و شبانه روز بگویند و بنویسند که زور و شمشیری در کار نبوده است ؛ و ایرانیان با آغوش باز اسلام را پذیرفتند  ؛ غمی نیست ..؛ اما آنجا که دانش آموختگان ما برای بدست آوردن تکه نانی  چنین  می گویند ؛ غمی هست .

 من در شگفتم که  برخی از ایرانیان چرا با پذیرفتن اسلام تا این اندازه دگرگون می شوند که با هر آنچه ایرانی است سر ستیز پیدا می کنند  . پروانه بدهید که من در این مورد هم از خود چیزی نگویم و گواه این سخن را از فرزانگانی بیاورم که نامهای بزرگ دارند .

مرتضی راوندی در رویه 54 از پوشینه دوم تاریخ اچتماعی ایران می نویسد : « استاد فقید محمد قزوینی ؛ ضمن انتقاد بر مقاله  یکی از فضلا در شفق سرخ ؛ به بعضی از علل و عوامل تسلط اعراب بر ایران اشاره می کند و از شاعر و نویسنده بیچاره ای که جز قلم و دوات و کاغذ ؛ سلاحی ندارد و بحکم ضرورت ؛ ناچار است لغات عربی را در محاورات و مکاتبات معمولی بکار برد ؛ تا حدی دفاع می نماید ؛ می نویسد : «  اگر تقصیری در تاراج  زبان عربی بر زبان فارسی بر کسی متوجه است ؛ می دانید بگردن کیست ؟ اول بگردن خلیفه ثانی عمرابن خطاب است که قشون عرب را بطرف ایران سوق داد ؛ دوم بگردن یزدگرد سوم که ا و و سرداران قشون او که با آنهمه قوت و قدرت و جاه وجلال و جبروت و تمدن و ثروت ؛ که یراق اسبشان از نقره بود و نیزه هاشان از طلا ؛ نتوانستند سدی در مقابل خروج آن عربهای پا برهنه ببندند ؛ سوم بگردن بعضی ایرانیان خائن و عرب ماب آن وقت ( شبیه به فرنگی مابان و روس و انگلیس پرستان امروزه که بلاشک نسبت اینها به خط مستقیم ؛ به آنها منتهی می شود ) از اولیای امور و حکام ولایات و مرزبانان اطراف که به محض اینکه حس می کردند که در ارکان دولت ساسانی تزلزلی روی داده و قشون ایران در دوسه واقعه از قشون عرب شکست خورده اند ؛ خود را بیدرنگ به دامان عربها انداختند و نه تنها آنها را در فتوحاتشان کمک کردند و راه و چاه را به آنها نمودند بلکه سر داران عرب را به تسخیر اراضی که در قلمرو آنان بود و هنوز قشون عرب به آنجا حمله نکرده بود ؛ دعوت کردند و کلید قلاع و خزاین را دو دستی تسلیم آنها نمودند بشرط آنکه عربها آنها را بحکومت آن نواحی باقی بگذارند . کتب تواریخ ؛ بخصوص فتوح البلدان بلاذری ؛ از اسامی شوم آنها پر است و یکی از معروفترین آنها ماهویه ی سوری مرزبان مرو  قاتل یزد گرد است که بعد ها بکوفه آمد ... و حضرت علی به دهقانان خراسان حکمی نوشت که جمیعا باید جزیه و مالیات قلمرو خود را به او بپردازند !!! ( تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل )  .

در  ( تاریخ ایران بعد از اسلام ) از نولدکه آورده اند که : « ... در طبقات نجبا و بزرگان کسانی بودند که خیلی زود برای جلب منافع و حفظ مصالح خویش تسلیم دشمن گردیدند » .

آنانی که امروز ؛ در گرماگرم تاراج ضحاک و افراسیابهای زمانه برای اینکه تکه نانی از دست تازی پرستان فرمانروای بر ایران بستانند از معنویت بدون شمشیر اسلام و پیشباز ایرانیان با آغوش باز از این معنویت دم می زنند ؛ آیا نوادگان همین ها نیستند که بگفته ی زنده یاد محمد قزوینی ( به محض قبول دین اسلام از تمام وجدانیات و عواطف طبیعی منسلخ می شوند ؟ .    

 

 

 

نوشته شده توسط مرد بی غم در 15:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه 24 شهریور1385

نمونه ای از فرهنگ والا در اسلام !!!!!!              

 

نوشته شده توسط مرد بی غم در 0:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه 17 شهریور1385

نگاهی به بهشت اسلامی

 

فرهنگ و تمدن، آموزش و پرورش و تحصیلات، امنیت و آسایش خاطر، آزادی، رحم و شفقت،
برابری و مساوات، بهداشت و درمان، سعادت، حقوق زن و کودک در
جامعه اسلامی     

        

                                                                 امنیت وآزادی در جامعه اسلامی                                                                                                                                                                                                

                                                                                        تمدن، بهداشت و درمان و آموزش و پرورش در حکومت اسلام                                                                                                                                                                                                                                                                امنیت اجتماعی و آسایش دراسلام                                                                                                                                                                                       .              از آثار تمدن اسلامی؛ عکسهايی از يک جنین در کنار  خيابان                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        مراسم سينه زنی و قمه زنی برای مرگ ملا حسين
 

ملا خمینی: اسلام با خون زنده است  

 

                                                اگر اين فريب خوردگان بهشت را باور دارند پس بايد بپذيرند که هم اکنون ملا حسينشان
در بهشت به بهترين صورت مورد پذيرايی حوريان قرار ميگيرد و همانطور که ملا محمد وعده
 داده يا مشغول عشق بازی با هفتاد دختر باکره هستند يا درگير خوردن ميوه های بهشتی، بنابرين
در خيابانها براه افتادن و همچون ديوانگان برسر و روی خود کوفتن ديگر برای چيست؟


بهتر نيست که اينان نيرويشان را در جهت سازندگی و ريشه کن کردن فقر
و گرسنگی مردم زنده کشورشان استفاده کنند؟
 


آيا اين بينوايان ميدانند برای چه کسی سينه ميرنند و همچون
 مجنونان از سر و روی خود و فرزندان خود
خون جاری ميکنند؟

 

  

                                                                           براستی چه برسر فرزندان داریوش

 

 آمده؟ 

                      

                               

کورش، آسوده بخواب که فرزندان راستين تو
 
 
 ايران را از تازيان بازپس خواهندگرفت
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط مرد بی غم در 16:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه 17 شهریور1385

۱۳۸۵هجری تازی یا ۲۵۶۵ پارسی؟

ایرانی باید بداند که پیش از حمله تازیان بیابان گرد به ایران در ۱۴۰۰ سال پیش دارای فرهنگ و آئین پرفروغی بوده و تاریخ هجری (۱۳۸۵ هجری تازی) شایسته ایرانی نیست. معمولاً کشورها و ملتها تاریخی را مبداء قرار میدهند که به آن فخر و مباهات میکنند و به آن می بالند؛ ولی آیا فرار مشتی تازی راهزن بیابانگرد از گوشه ای از بیابانهای عربستان به گوشه ای دیگر رخدادی است که باید مایه افتخار ایرانیان باشد؟

ایرانی باید بداند که با بکار بردن این تاریخ (۱۳۸۵ هجریغیر مستقیم به تازیان و تازی پرستان در قبولاندن اینکه ایرانی پیش از اسلام تاریخ پر افتخاری نداشته و اصلاً ایرانی آدم نبوده همراهی میکند.

برای اعراب بیابان گرد ۱۴۰۰ سال پیش که در تاریخ مدنییت قدر و اعتباری نداشته اند و چیزی جز کشتار و چپاول و راهزنی نمیشناختند و طوایف پیشرفته آنها خود را به دولت ایران و روم نزدیک ساخته بودند و نزدیکی به دربار کسرا و روم را مایه مباهات خود میدانستند، تعجب آور نیست که اینان تاریخ هجری را مایه افتخار خود بدانند؛ چرا که تا آنزمان مبداء تاریخی درستی جز عام الفیل نداشتند. پس از راه بالیدن به خویش که شجاعت کرده و به محمد پیوستند و و قبیه بزرگ چون اوس و خزرج محمد را تحت حمایت و پناه خود گرفتند، هجرت را مبداء تاریخ خود قرار دادند.

- ولی آیا تاریخی پرفروغتر و زیباتر و بیاد ماندنی تر در گذشته ایران پیدا نمیشود؟
- آیا این تاریخی نیست که یادآور شکست فاجعه آمیز سپاه و مردم ایران و تاراج شدن دارائیشان بدست تازیان است؟
- آیا این تاریخی نیست که یادآور قلع وقمع و کشتار بیرحمانه سدها هزار زن و مرد و پیر و جوان دلاور ایرانی است که بجرم دست نکشیدن از آیین پاک گفتارنیک، پندارنیک، کردارنیک در نهاوند، استخر (شیراز)، ری، فارس، مازندران، خراسان و...
مانند گوسفندان سربریده شدند و سپس از بازماندگان آنان جزیه (باج) گرفته شد؟
- آیا این تاریخی نیست که زنان و دختران ایرانی به کنیزی گرفته شدند و برادران و شوهرانشان را کشتند و به آنها تجاوز کردند و دست آخر در بازارهای مدینه و مکه فروخته شدند؟
- آیا این تاریخ به آتش کشیده شدن و از بین رفتن کتابخانه ها و مراکز علمی ایران نیست؟؟؟


و البته که همه اینها دستور قرآن بود:

سوره توبه آیه ۱۲۳
گروه مومنان بکشید کافران را یکی پس از دیگری (هرکه نزدیکتر
و بیشتر در دسترس است) آنان باید خشونت و عدم گذشت و ملایمت
را در شما ببینند.

سوره نسا آیه ۲۴
نکاح زنان محصنه (زنان شوهردار) نیز بر شما حرام شد
مگر آن زنان که در جنگهای با کفار بحکم خدا متصرف شدید.

سوره توبه آیه ۲۹
بکشید کسانی را که به خدا و روز آخرت ایمان نیاورده و حرام
خدا و پیغمبرش را حرام نمی دانند و همجنین آندسته از اهل کتابرا
که به دین حق (یعنی اسلام) ایمان نیاورده مگر اینکه متعهد شوند و
با خاری و ذلت بدست خود جزیه دهند.

 

آیا این بر ایرانی شایسته تر نیست که تاریخ تشکیل اولین قانون مدون کشورش بدست کوروش،

بنیانگذار اولین پیش نویس اعلامیه حقوق بشر در جهان را که بیش از ۲۵۶۰ سال از آن میگذرد

را بعنوان مبداء تاریخ خویش انتخاب کند؟؟؟

نوشته شده توسط مرد بی غم در 14:33 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 13 شهریور1385

يوسف در قرآن!
نادره افشاري

آناني كه تنشان به تنه‌ي مذهبيون سنتي و خانواده‌هاي مذهبي و بازاري خورده است و شايد راهي به درون اين خانواده‌ها داشته‌اند، يا در مجالس روضه و تعزيه و به ويژه سر سفره‌هاي نذري ابوالفضل و امل البنين و ديگران حضور يافته‌اند، حتما بجز آموزش شفاهي احكام حيض و نفاص توسط «آقايان» اين را هم شنيده‌اند كه پيامبر اسلام يا امامان شيعه فرموده‌اند: به زنان و دخترانتان چند آيه‌ي اول سوره‌ي نور را بياموزيد، اما سوره‌ي يوسف را به ايشان نياموزيد!
درستي يا نادرستي اين «شايعه‌ي» اسلامي هر بهانه‌اي كه داشته باشد، حتما با خواندن و ترجمه‌ي اين سوره مشخص خواهد شد. اين بار به سراغ سوره‌ي يوسف مي‌رويم كه در مكه و و در دوران اقامت اوليه‌ي پيامبر در شهر مكه از سوي ايشان انشاء شده است. اين سوره 111 آيه دارد.
در دومين آيه‌ي اين سوره آمده است كه: ما قرآن را به زبان عربي نازل كرديم، تا اين كه در آن تعقل كنيد! در آيه‌ي سوم، گفت و گو از داستاني است كه براي پيامبر و مخاطبان او نقل مي‌شود كه ايشان پيش از اين تاريخ و پيش از آگاهي يافتن از اين داستان، از بي خبران بوده‌اند.
آيه‌ي چهارم حكايت از خوابي است كه يوسف براي پدرش يعقوب نقل مي‌كند: اي پدر، من خواب ديده‌ام كه يازده ستاره و ماه و خورشيد، سجده‌ام مي‌كنند.
پدر كه فرزندان ديگرش را مي‌شناسد، و لابد سابقه‌ي حيله‌گري ايشان را مي‌داند، يوسف را از نقل اين خواب براي برادرانش منع مي‌‌كند. اين حيله گري هم به شيطان رجيم نسبت داده مي‌شود كه آدميان را دشمني آشكار است. اخيرا يكي از قضات شرع حكومت اسلامي در ايران، مردي را كه جرمي مرتكب شده بود، با اين ادعاي متهم كه شيطان او را گول زده است، از مجازات معاف اعلام كرد. خبر اين محاكمه‌ي قلابي تا همين چندي پيش، بخش طنز منتقدين حكومت اسلامي را تشكيل مي‌داد!
داستان با توضيح حسادت برادران يوسف به مهرباني‌هاي پدر نسبت به اين ته تغاري خانوده ادامه مي‌يابد كه ايشان براي يافتن جاي پاي بيشتري در دل پدر نامهربان، قصد جان دردانه‌ي پدر را مي‌كنند و البته با همان خباثت شيطان رجيم! بعد هم با اصرار دردانه را از پدر جدا كرده، به چاهي مي‌اندازند. خداوند در اين ميان در پست مامور اطلاعاتي يوسف و پدرش، دردانه را از نامردي برادرانش آگاه مي‌كند و اين برادران را نا آگاه و «لايشعرون» مي‌خواند.
برادران شب هنگام گريه كنان به خانه باز مي‌گردند و پدر را از نتيجه‌ي جنايتي كه شيطان برگردنشان گذاشته است، آگاه مي‌كنند كه: … اي پدر ما به اسب تاختن رفته بوديم و يوسف را نزد وسايل خود گذاشته بوديم. گرگ او را خورد… (ش 17)
البته پدر از پيش احتمال دريده شدن دردانه‌اش را از سوي گرگ داده بود. با اين همه چون اين فرزندان از بي‌مهري و بي اعتمادي پدر نسبت به خودشان آگاهند، جامه‌ي يوسف را به خون دروغين [گويا خون خرگوش يا كبوتري] آغشته كرده، نزد پدر مي‌آورند. حتا مي‌گويند كه ما هر چقدر هم راست بگوييم، تو حرف ما را باور نخواهي كرد!
پدر فرزندانش را نفرين مي‌كند [يعني آگاه است كه اين پسران، دردانه‌اش را سر به نيست كرده‌اند] و مي‌گويد كه نفس شما [يا همان شيطان رجيم] جرمتان را در نزد شما آراسته است. و بعد هم به دل خودش وعده مي‌دهد كه بايد صبر جميل [زيبا] كرد و… (ش18)
در آيه‌ي بعد، سخن از كارواني است كه در راه است و بر سر همان چاهي كه برادران يوسف، او را در آن افكنده‌اند، فرو مي‌آيند. دلو به چاه مي‌اندازند و به جاي آب، مژدگاني پسركي را مي‌دهند كه سوار بر سطل آب شده و بالا آمده است. دوران برده داري است و كاروانيان، شادمان از «متاعي كه يافته‌اند» يوسف را پنهان مي‌كنند و البته خدا به اين پنهان كاري آگاه است. (ش19)
بعد هم اين «متاع» را به چند درهم ناقابل مي‌فروشند و هيچ رغبتي هم به او نداشتند. تا اين جا هنوز معلوم نيست كه چرا زنان مسلمان از خواندن سوره‌ي يوسف منع شده‌اند.
خريدار كه مردي مصري است، به زنش مي‌گويد: اين «متاع» را گرامي بدار، شايد سودي به ما رساند! او را به فرزندي مي‌پذيرند. خداوند در اين بخش از داستان، از دخالتش در امور بندگان سخن مي‌گويد كه عليرغم توطئه‌ي برادران يوسف و شيطان رجيم و كاروانسالاران برده فروش، خريدارِ اين برده‌ي كوچك، او را به فرزند خواندگي مي‌پذيرد، به اميد بهره‌اي كه بعدها از اين متاع خواهد برد. (ش21)
يوسف بزرگ‌تر كه مي‌شود، خدا او را در همان شغل غلامي و بردگي، دانش و حكمت مي‌آموزد. بعد هم خدا يك حكم كلي را در اين ميان وارد مي‌كند كه نيكوكاران را هم همين‌گونه پاداش مي‌دهيم. معلوم هم نيست كه اين كودك كه تمام هنرش اين بوده است كه باعث ايجاد حسد و فتنه در يك خانواده شده است و پدر با تفاوت گذاشتن بين فرزندانش، ايشان را به اين برادركشي ترغيب كرده است، چه كار نيكويي بجز همان خواب ديدن كرده است كه شامل حال نيكوكاران پاداش بگير شده است. شايد هم اين قانون، بر خلاف عطف به ماسبق، عطف به آينده است! (ش22)
قضيه از آيه‌ي 23 داغ مي‌شود و زن مرد مصري و مادر خوانده‌ي يوسف، در پي كامجويي از او بر مي‌آيد. زن مي گويد زود باش… و يوسف اعراض مي‌كند و به خدا پناه مي‌برد. در آيه‌ي 24 زن آهنگ يوسف مي‌كند و بر اساس گفته‌ي خدا، اگر يوسف برهان خدا را نديده بود، او نيز آهنگ زن مي‌كرد… كه نكرد و از ستمكاران نشد. كم كم دارد دلايل آن «شايعه‌ي اسلامي» روشن مي‌شود!
در اين ميان مرد مصري سر مي‌رسد و هر دو به سوي در مي‌دوند و زن [ملعون] جامه‌ي يوسف را پاره مي‌كند و بعد هم با بدجنسي و مظلوم نمايي، همه‌ي تقصيرات را به گردن يوسف بيچاره مي‌اندازد.
زن گفت: جزاي كسي كه با زن تو قصد بدي داشته است، چيست، جز اين كه به زندان افتد يا به عذابي سخت درد آور گرفتار شود؟!
يوسف زيبا در پي افشاگري برمي‌آيد و تهمت را به زن برمي‌گرداند كه: زن تو در پي كامجويي از من بود و مرا به خود مي‌خواند. شاهدي كه اتفاقا از كسان زن است، گواهي مي‌دهد كه پاره بودن لباس يوسف از پشت، دليل بر دروغ‌گويي زن است. چرا كه «قاعدتا» در اين گونه مواقع لباس مردان از جلو پاره مي‌شود. گويا اين كار سابقه‌ي تاريخي هم داشته است! (ش26)
بعد كه با اين دليل فرد اعلا مي‌بينند كه لباس يوسف از پشت پاره شده است، زن را مكار مي‌خوانند. بعد هم بر اساس آيه‌ي شماره‌ي 28 و با همين يك جرم اين گونه اثبات شده، قرآن حكم بر مكر تمامي زنان مي‌دهد.
گفت: اين از مكر شما زنان است كه مكر شما زنان، مكر بزرگي است. (ش28سوره‌ي يوسف) و البته بعد به يوسف تكليف مي‌شود كه رازداري كند و از زن هم مي‌خواهند كه از گناهش آمرزش بخواهد كه خطاكار است. (ش29)
معلوم هم نمي‌شود كه اين خبر را چه كسي به گوش ديگر زنان شهر مي‌رساند كه مي‌گويند: زن عزيز، در پي كامجويي از غلام خود شده است و شيفته‌ي او گشته است… (ش30)
زنان شهر كه از كل قضيه آگاه شده‌اند، پشت سر زن عزيز مصر صفحه مي‌گذارند. زن مكار پس از بخشيده شدن از سوي شوي، همچنان در حسرت عشق معشوق مي‌سوزد. مرد مصري بي هويت خريدار يوسف، در متن داستان كم كم به درجه‌ي عزيزي مصري ارتقاء مي‌يابد. با اين همه خرابكاري و آبروريزي زنش هم اين جوانك رعنا را از اندروني بانو بيرون نمي‌برد. زن گناهكار و عاشق وليمه‌اي مي‌دهد و زنان شهر را به اندروني دعوت مي‌كند. پشت همه‌ي ايشان پشتي و مخده‌اي مي‌گذارد، به دست هر يك كاردي مي‌دهد و بعد هم جوانك معصوم را فرمان مي‌دهد كه از پرده برون آي! يعني بانو، پيش از ميهماني به يوسف امر مي‌كند كه پشت پرده منتظر اجراي فرمانش بماند. زنان نشسته‌اند و بر مخده‌هاي شاهانه‌ي بانوي عزيز مصر تكيه زده‌اند و بساط بر پاست و در دست هر يك هم كاردي تيز كه لابد براي پوست كندن سيب و گلابي در اختيارشان گذاشته‌اند. بانو به يوسف امر مي‌كند كه از پس پرده بدر آيد و بر اين زنان احمق بي خبر از حسن يار، خودي بنمايد. يوسف زيبا، خرامان از پشت پرده بيرون مي‌آيد و زنان همگي از تعجب و تحسر، دستانشان را با آن كاردهاي تيز مي‌برند و در همان حال «فتبارك الله احسن الخالقين» گويان مي‌نالند كه: واي، پناه بر خدا، اين كه آدم نيست، فرشته است! (ش31)
حال بانو دليل محكمي بر زناي ناكرده‌اش دارد. گفت: اين همان است كه مرا در باب او ملامت مي‌كرديد. من در پي كامجويي از او بودم و او خويشتن را نگه داشت. اگر آنچه فرمانش مي‌دهم نكند، يعني اگر اين بار مرا شيرين كام نكند، به زندانش مي‌افكنم و خوارش مي‌سازم. (ش32)
البته خوانندگان به دموكراسي عزيز مصر و خريدار يوسف توجه دارند كه با اين كه مچ بانو را در حين ارتكاب جرم ناكرده‌اش گرفته است، باز هم بانو را از حضور اين پسرك زيبا محروم نكرده است و يوسف همچنان در اندروني بانو به خدمتگزاري و فرمانبرداري مشغول است. حتا بانو آن قدر قدرت دارد كه يوسف را بين كامجويي و زندان مخير مي‌كند و يوسف گمگشته زندان را برمي‌گزيند كه زندان بر من گواراتر است از آنچه مرا بدان مي‌خوانند. (ش33) بعد هم يوسف خدا را تهديد مي‌كند كه اگر مكر اين زنان را از من [برنگرداني] به آن‌ها [حالا مشتريان مكار از فرد به جمع تغيير كرده‌اند] ميل مي‌كنم و در شمار نادانان خواهم شد. (ش33)
خدا از اين تهديد برآشفته مي‌شود و دعاي بنده‌اش را مستجاب كرده، به ياري‌اش مي‌شتابد. (ش34)
بعد هم خانم‌ها او را به زندان مي‌اندازند.(ش35)
داستان ادامه پيدا مي‌كند. يوسف در زندان با دو جوان، هم‌بند مي‌شود. يكي از اين جوانان خواب مي‌بيند كه انگور مي‌فشارد. ديگري خودش را مي‌بيند كه نان بر سر نهاده است و پرندگان از آن نان مي‌خورند. و تعبير خوابشان را از يوسف زنداني مي‌خواهند. (ش36)
در آيه‌ي بعدي يوسف به هم سلوليانش خبر مي‌دهد كه كيش مردمي را كه به خداي يكتا و روز قيامت كافرند، ترك كرده است. (37)
بعد هم با اين دو نفر بحث عقيدتي مي‌كند. خوابشان را هم اين گونه تعبير مي‌كند كه يكي از شما با مولاي خويش شراب مي‌نوشد و ديگري را بر دار مي‌كنند و پرندگان سر او را مي‌خورند. از آنكه قرار شده است با مولايش، كه اتفاقا شوهر همان زن دلداده و عزيز مصر است، شراب بنوشد، مي‌خواهد كه او را به ياد مولايش بياورد، اما شيطان رجيم فراموشكارش مي‌كند و به همين دليل چند سال ديگر هم يوسف در زندان مي‌ماند. معلوم هم نمي‌شود كه چرا خدا اين جا ديگر پا در مياني نمي‌كند! (ش42)
داستان ادامه مي‌يابد و قحطي و خواب عزيز مصر و زنداني زنده مانده، كه ناگهان به ياد همبندش يوسف مي‌افتد و همين يادآوري، يوسف را از زندان رها مي‌سازد. (ش45)
يوسف را به پاي تخت مي‌آورند و تعبير خواب‌هاي شاه… بعد هم پادشاه ياد آن زنان مكار مي‌افتد كه: بپرس، حكايت آن زنان كه دست‌هاي خود را بريدند، چه بود، كه پروردگار به مكرشان آگاه بود. (ش50)
زنان را حاضر مي‌كنند. [پادشاه] گفت: اي زنان، آنگاه كه خواستار تن يوسف بوديد، حكايت شما چه بود؟ زنان [همگي با اين كه تهمت بزرگي بارشان شده است] مي‌گويند: ما او را گناهكار نمي‌دانيم… زن عزيز هم با شجاعت تمام و بدون ذره‌اي خجالت و حيا مي‌گويد: من در پي كامجويي از او بودم. او راست مي‌گويد. (ش51) اينجا ديگر واقعا معلوم مي‌شود كه آن مرد مصري كه يوسف را خريد، همين پادشاه كنوني مصر يا عزيز مصر است و بر سر زنش هيچ بلايي نياورده‌ است كه در غيبت شوي خيانتي به شوي نكرده است. اين جا زن كاسه‌ي داغ‌تر از آش مي‌شود و مي‌فرمايد: خدا حيله‌ي خائنان را به هدف نمي‌رساند. (ش52)
داستان البته ادامه مي‌يابد و به شناختن برادران يوسف و بازگشتن يوسف گم گشته به كنعان مي‌انجامد و چشمان يعقوب پير از ديدار فرزند دوباره يافته‌اش لابد بينا مي‌شود و باقي قضايا. مي‌خواستم علت تحريم اين سوره را براي زنان مسلمان بدانم كه دانستم! شما چطور؟!!

نوشته شده توسط مرد بی غم در 0:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 12 شهریور1385

ايرانیان از بن و ريشه خود آگاه نيستند...

تازيان و به دنباله آنها سرسپردگانشان که بدبختانه گروهی از آنان شناسنامه ايرانی نيز دارند و در ايران زاده شده اند ولی به هيچ رو نميتوان آنها را ايرانی دانست آنچنان تازشهای سهمگينی به فرهنگ و نژاد و گذشته ايرانی کرده اند که شايد گروه بسيار کمی باشد که گذشته پرفر و شکوه و فرهنگ پرفروغش را که روزی با گستردگی هرچه بيشتر در پهنه گيتی پرتوافشانی ميکرد بشناسند و از بن و ريشه خود آگاه باشد. زيرا تاکنون چنين پزيرفته اند که:

- آموزنده ترين و بهترين نوشته قرآن است که اگر همه مردم روی کره زمين گرد هم آيند و دست به دست هم دهند نخواهند توانست يک واژه يا فراز آنزا بنويسند. در آن همه چيز يافت ميشود و از آهن و از اتم هم سخن گفته شده است که ما گوشه هايي از اين نوشته را که جز تبهکاری و چاپیدن و دستور برای ربودن زنان مردم نيست در قسمتهای آينده بازگو ميکنيم.

- زيباترين و شيواترين و توانا ترين سخنها نهج البلاغه و نهج الفصاحه (بايد دانست که نهج البلاغه از آخوندی به نام رضی است و نهج الفصاحه دزدیده شده از مينو خرد و ديگر نوشته های فرهنگی ايران است که نخستين را از علی و دومی را از محمد میداند).

- سرور آزادگان علی است.

- دلاورترين مرد روی زمين که در آزادی به پا خواست حسين است.

- والاترين و گهر بارترين گفتار که بايد با خمه زرين نوشته شوند از محمد است.

- نماد سخن سرايي و سخن پردازی بينش وارانه زين العابدين است که هميشه بيمار و در رختخواب بوده است.

- آگاه ترين و دانشمندترين آفريده روی زمين محمد باقر است که شاگردانش برای شنیدن او سر و دست ميشکستند.

-
بينشمندترین و فرزانه ترين کسان «جعفر صادق» است.

-
بردبارترين و شکيباترين «موسی کاظم» است.

- هميار و همراه و رهايي بخش مردم بينوا و درمانده «موسی الرضا» است.

- دادگر و دادگستر آینده روی زمین «مهدی» است هم اکنون خود را از ديدگان جهانيان پنهان کرده است تا روز پيشبينی شده‌ شمشیر کشان و فرياد کنان برگردد و از پيرو جوان و کودک و از زن و مرد هر چه به دم دستش ميرسد از دم تيغ بران خود بگزراند و بدین گونه سراسر زمين را پر از داد نماید و دادگری را بگستراند و ستم را از ميان بردارد.

- گوهر يکدانه و زن برجسته فرزانگی و خرد «فاطمه » است.

- زن آزاده و نيرومند و شکوه آفرین «زینب» است.

- بهترین زنهای روی زمين که تا به امروز نمونه و مانند انها آفريده نشده و آفريده نخواهد شد « رقيه – ام کلثوم – آمنه – خديجه – سميه – ام البنین (خواهر شمر و زن علی و مادر عباس که به دست شمر کشته شد) – سکينه  و .... » میباشد.

- نمونه جوانان برومند و دلاور و جانباز شاهزاده علی اکبر است.

- ماه شب چهارده و سپهسالار سپهسالاران عباس است.

- زيباترین و خوشگلترین چهره روی زمين که از آن قشنگتر و گيراتر آفریده نشده است و هيچگاه هم چشم به جهان نخواهد گشود يوسف است.

- نام محمد را بر روی خوشبوترین و زیباترین گلها نهادند و آنرا گل محمدی نامیدند.

  -بهترین آبها ‌ آب زمزم و کوثر است.

- جشنهای ما زادروزهای تازيان است.

- سوگواريهایمان مرگ روز تازيان است.

- تاريخ کشورمان گریز محمد از گوشه ای به گوشه ديگر در بيابان عربستان است.

- سرداران نامی و سپهسالاران بيباک و فرماندهان دلاور حر و عباس و مالک اشتر و ياسر و اباذر غفاری (راهزن بزرگ عربستان) و حمزه میباشند.

- سالنامه و گاهنامه هایمان سراسر زادروز و مرگ روز تازيان است.

- سروری از آن کسی است که سيد باشد و از فرزندان تازیان به شمار آيد و نژادش به محمد و علی و حسن و حسین ... برسد.

- خاک عربستان ستايشگاه مان است که بايد روزی هفده بار به سوی بتکده تازيان خم و راست شويم و آنرا بپرستيم و ستايشهای خود را با آه و ناله پيشکش نماييم.

 - سرافرازی و والاييمان در اينست که سرمايه کشورمان را به خاک عربستان ببريم و به خورد تازیان بدهيم و همچون ديوانه های زنجيری و شتران هار افسار گسيخته فرياد کنان و هن هن کنان به دور و بر در و دیوار سنگ آجوری خانه کعبه چرخ بزنيم و همچون بت پرستان سنگ سیاه را ببوسيم و بر سر و چهره بماليم و ریگ بيابان پرتاب کنیم تا آنگاه نام حاجی يا حاج را بيابيم و سرفراز و بلندپايه شویم.

- بايد پيشانيمان را روزی هفده بار به سوی بتکده تازیان برگردانیم و بر پاره خاکی بماليم که معلوم نيست از کدام خاک آلوده کشور عراق درست میکند و برايمان مي آورند.

- سخن ستایش آميز ما باید به زبان تازیان باشد و هر بامدادان تا شامگاه بگوييم: الله اکبر – والله – بالله -  ان شا الله – ماشاالله – استغفرالله – الحمدالله - و در برخوردها و روبرو شدنها با هم سلام عليکم به کار ببریم.

- برای دوری از چشم زدن « وان يکاداللذين..... » به خود میبندیم و در خانه هايمان به ديوارها آويزان ميکنيم.

- چون چراغ روشن ميشود صلوات ميفرستیم.

 - چون آب خوردیم سلام به حسین شهید روانه ميکنيم.

- خواستيم فال بگیريم از قران ياری بخواهیم.

- خواستیم رهسپار شهری يا کشوری ديگری شويم از زیر قرآن رد شويم سپس برگشته آنرا بدست بگيریم و ببوسیم.

 - بهترین پرنده جهان آفرينش مرغ حق است.

- بيمانندترین اسبان دلدل و ذوالجناح ميباشند. (مانند رخش و شبديز)

- بهترين شمشيرهای روی زمين ذوالفقار است.

- پاکترين آدمها دوازه امام و چهارده معصوم ميباشند.

- بزرگترین شاهکارهای روی زمين شق القمر و معراج است.

- پر ارج ترين روزها روز قدس و روز فجر و روز قدر و .... است.

- از اين رو ايرانی نژاده را که آزاده و آزادمنش بود و روزی فرهنگش بر پهنه گيتی همچون گوهری تابناک میدرخشید و خود بر جهان سروری ميکرد‌ آنچنان از فرهنگش جدا کردند و او را بيمایه و بی تبار و بی فرهنگ و تهی نشان دادند و به پستی و خواری کشاندند که در انديشه هم نميگنجد
.



امروز اگر دو ايرانی بخواهند به پارسی سخن بگویند


- امروز اگر دو ايرانی بخواهند به پارسی سخن بگویند و يا بنويسند و يا به جای سلام عليکم واژه  زيبای درود را به کار ببرند ناگهان چشمها گرد ميشود و چشمکها آغاز ميگردد که اينان از کدامین ستاره دورافتاده آسمان به زمين افتاده اند که چنین سخن ميگویند زیرا:

- ايرانی را وادشته اند تا نام تازیان را  بر خود بگذارد و با افزودن چند پيشوند ننگین و شرم آور که تا ژرفنای روا ن و جان ما را به درد میاورد ‌همچون غلام ‌عبد ‌بنده چاکر .... و گاهی کلب به اين نامها خود را و فرزندان خود را سرفراز بداند.

- ایرانی را واداشتند تا در زادروزهای من درآوردی تازيان شادمانی و چراغان نماید.

- ايرانی را واداشتند تا در مرگ روز تازيان همچون دیوانه ها بر سر و کله بکوبد و سینه بدراند و آه و ناله و زاری نمايد و های های اشک بريزد چرا که يک تازی در چهارده سده پيش به دست يک تازی ديگر کشته شده که ستيزشان هم بر سر يک زن به نام ارینب بوده است که نخست نامزد يزید ميشود و چون حسين او را  گمراه ميکند و با گول زدن سوی خود ميکشد بدينگونه کينه جويي يزید برانگيخته ميشود و حسين خود را بر سر اين به کشتن ميدهد.

- ايرانی را واداشتند تا از مرده های تازيان که در زندگی نتوانستند جلوی کشته شدن خود و خانوداه و یا بيماری و بدبختی و بيچاره گی هايشان را بگيرند برای خود تندرستی کامیابی خوشبختی ديرزیوی و بهروزی  ..... آرزو و درخواست نماید.

- ايرانی را واداشتند تا برای مشتی تازی بيابانی من درآوردی گنبد و بارگاه بسازد گل و سبزه بکارد‌ آيينه کاری نمايد و ديگر یادی از ايران و بزرگان و سرفرازان دلاوران ايران پرست و فرهنگ پر فروغ خود نکند.

- امروز سراسر کشورمان گور مشتی تازی و تازی زاده است. به هر گوشه ای پای بگذاری گور يک تازی من درآوردی به چشم میخورد. دیگر هيچ نشانی از بزرگان و سرداران و جوانمری که در راه و برای ايرانی و ايران گام برداشته اند و جان باختند و يا جانبازی ها نمودند و شکوه و سربلندی افريدند نيست. آرامگاه کوروش بزرگ نماد مردمی که نخستین پايه گذار آزادی بود ‌که امروز باختر خود را سرفراز آن ميداند و زير پوشش آن به کشورهای جهان دست درازی ميکند ‌باید در بيابانها رها شده باشد و برای تازيان گنبد و بارگاه ساخته شود و هزینه ها برای آيينه کاری و طلاکاری بکار رود و سپس گروهی نادان و گمراه به دور آنها بچرخند و درخواست آمرزش يا خوشبختی نمایند. از سلمان پارسی که به تازیان در کشتار و قتل عام ايرانيان کمک کرد با شکوه و افتخار یاد ميشه ولی نامی از رستم فرخزاد نيست ‌يکی به مهاجمین کمک کرد و ديگری جان خود را در راه دفاع از ایران از دست داد.

- ايرانی را واداشتند که برای برآورده شدن آرزوها و آرمانهايش سفره عباس و تقی و نقی بيندازد و نيازهای خود را خواستار شود.

- ايرانی را واداشتند تا شبانه روز نام تازيان را بر زبان آورده و به آنها سوگند ياد نماید و از آنها با زاری و لابه یاری بخواهد.

- ايرانی را واداشتند تا بزرگترین و ارزشمندترین و درخشانترین نشان کشورش را نام ذوالفقار دهد. به سخنی ديگر شمشیر خون آلود يک تبهکار که با آن گردن سدها تن بريده است٬ نشان کشور باستانی و سرشار از مهر و مهرورزی و پندار و گفتار و کردار نيک گردد که ما به آانها سرافرازیم نه به شمشیر دو لبه و پر از خون علی.

- ايرانی را واداشتند تا پيش از زادن و تا پس از مرگ انديشه تازی و گفتار تازی و رفتار تازی همراهش باشد. اگر زاده شد در گوشش تازی بخوانند و اذان بگویند. اگر همسر برگزید و به واژهای زشت تازی نکاح دست همسرش را در دست او بگذارند.

- اگر مرد با زبان و انديشه تازی بسراغش بيايند و فرمانهای الله (بت بزرگ تازیان) را که درباره زن بازیها و چاپیدن ها و کشتار و دست و پا بریدنها در آرماگاهش بخوانند.

- ايرانی را واداشتند تا در خنیاگری هم نام تازیان را برگزیند و گوشه ای از دستگاه سه گاه را حاجی حسینی و گوشه ای از شور  را حاجیانی بنامد.

- ايرانی را واداشتند که رنگ سفيد نشانه خانواده بنی امیه و رنگ سبز نشانه خانواده بنی هاشم که تهی دست بودند و زنانش در مکه روسپيگری ميکردند ‌نشان پرچم ايران زمین شود و هم چنین شمشير سر کج تازیان به دست شير ایرانی داده شود و آنگاه ايرانی خود را سرفراز به اين رنگها و شمشیر بداند.

- ایرانی را واداشتند تا برای جانباختگان راه ايران زمین  ‌واژه بيمايه و زشت شهيد را به کار گيرد آغاز نامه را به نام الله و پايان آنرا به نام گروهی از تازیان آلوده سازد٬‌ در عروسی انشاالله مبارک باد بگوید و سوگندش را بر قرآن ياد کند.

- ايرانی را واداشتند که در زورخانه ‌جايگاه رادمردان و نيکان نام علی را  به کار گيرند و از او ياری بخواهند بر در و ديوار خانه و دکان و جايگاه کار و دفتر ..... ‌آيه های قرآن و گفته های دروغين علی ‌حسن ‌حسين و محمد ..... را بنويسند.

- ايرانی را واداشتند که دستبند‌ گردنبند ..... به نام تازیان بسازد و با گردنفرازی به خود بياويزد و یا همراه داشته باشد.



برای گول زدن و گمراه کردن ايرانی به دروغ گفته اند و ميگویند:


- شهربانو دختر يزدگرد سوم همسر حسين است تا بدينگونه مهر او را بر دل ایرانیان بنشانند.
- به دنباله اين دروغ که میگویند شاهزاده علی اکبر تا بدينگونه او را پسر شهربانو به شمار آرند و نشان دهند که او ايرانی است.
- علی هوادار ایران و ایرانی بوده است که درست وارون این گفتار ‌علی بارها به ایران لشکر فرستاد و مردم نيشابور و فارس را به دم شمشیر داد و کشتار کرد که در کشتار مردم نيشابور دو پسرش حسن و حسين نيز فرماندهی داشتند.
- موسی الرضا برای رهايي ايرانیان به خراسان آمد و جانشینی مامون را پذیرفت.
- مهدی از ايران زمين سر برخواهد خواست.
-
همه امامهای شیعيان زنان ايرانی داشته اند.
 

يا بهتر است چنین بگويم:

- از ما شادی و کامکاری را که در آيين ماست٬ گرفته اند و غم و ناله زاری را که اهريمنی است به ما داده اند٬
- میهن پرستی را گرفته اند و بیگانه پرستی و تازی پرستی را به ما داده اند٬
- فر و شکوه را گرفته اند و سرشکستگی و خواری و پستی را به ما داده اند٬
- فرهنگ پر فروغمان را گرفته اند و فرهنگ بیابانی را به ما داده اند٬
- آيين اهورايي و والايمان را گرفته اند و کیش کشتار و چاپیدن و ستم و بیدادگری را به ما داده اند٬
- سروری را از ما گرفته اند و بردگی و بندگی را به ما داده اند٬
- راستی و درستی را گرفته اند و نيرنگ و دغلکاری را به ما داده اند٬
- دانش و بینش را از ما گرفته اند و ياوه گويي و خرافه گويي و خرافه پرستی را به ما داده اند٬
- پيشرفت را گرفته و واپسگرايي را جانشین آن کرده اند٬
- سرانجام: پندار نيک٬ گفتار نیک٬ کردار نيک را گرفتند به جای آنها: پندار بد٬ گفتار بد٬ کردار بد را آوردند و ايرانی را آلوده نمودند.

بازده و ره آورد همه اينها جز اين نيست که ايرانی ديگر با هویيت اصلی خود کاملا بيگانه شده و سر در گم هر روز بدنبال کسی يا چيزی جدید است تا بدین وسيله روزهای روشن گذشته را از نو بيابد.

 

سنجش فرهنگ پارسی با فرهنگ تازی
سازمان پاسداران فرهنگ ايران

نوشته شده توسط مرد بی غم در 1:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 8 شهریور1385

تضاد و خصومت اسلام با فرهنگ ايران

جانا! روا نباشد، خونريز را حمايت ( حافظ شيرازي ) »

 

Επι ξνρον ισταται αχμης  ( = Epi xyru histatai akmes [  اپي  خيرو هيستاتاي  آکمس =    ما لبه ي تيغ ايستاده ايم و مسئله ي  يا اسارت و عبوديّت  يا آزادي و زندگي مطرح است.) هُمر ايلياد پاره ي دهم متن يوناني ]

 

چرا ما از استقلال  در تمام دامنه هاي زندگي خود مي ترسيم؟. چرا نمي توان با انسانهايي که در زنجيرهاي عقيدتي و ايدئولوژيکي و فکري و سنگسان شده به سر مي برند به جامعه ي گشوده فکر و آزاد از استبداد و تحقّق فرمانروايي مستقل رسيد؟. استقلال را نه مي توان از جايي وام گرفت نه مي توان همچون خشکبار و آلات و ادوات مکانيکي و الکترونيکي وارد سرزمين خود کرد نه مي توان کسب آن را همچون شرايع مذهبي از ديگران تقليد کرد. ما زماني به استقلال در زمينه هاي گوناگون مي رسيم که در انديشيدن و رفتار کردن، انسانهايي مستقل و استوار بر خواست و نيروي فهم و سنجشگري خود باشيم. تا زماني که ما به دريافت و پروراندن عميق و تئوريک تجربه هاي فردي و کاربست فهم خود اتّکا نکنيِم، حرف زدن از استقلال، توهم است. فقط  با استقلال فکري تک، تک ما ايرانيان است که ديگران مي توانند ما را به رسميّت بشناسند و به وجودمان در مقام انسانهاي فرهيخته و فرهنگيده، ارج و احترام بگزارند.

 

نگارنده اين سطور به دليل حادّ بودن اقتدار بغرنجزا و بسيار خطرناک فقها و مراجع تقليد و آخوندها و مسئله ي فاجعه ساز اسلام و تضاد گوهري آن با فرهنگ ايران، تلاش کرده است که سلسله جُستارهايي را به سهم خويش براي روشنگري اذهان هم ميهنان به زباني رسا و همگانفهم منتشر کنم. من برآنم که اختلاف و تضاد بسيار عميق و همچنين ناهمخوان و ابدالدّهر ناسازگار مذهب اسلام را با فرهنگ ايران نشان دهم.

 

عقل تابع و وحشت افکن

 

در اين جُستار هر کجا که از « عقل »، سخن مي رود، منظور همان معناي روزمره و ورد زبان انسانهاست. مقوله ي « عقل » در مذهب اسلام و ادبيات عربي با مفهوم « خرد مهرورز و جهان آرا » در فرهنگ ايران از يکديگر متفاوت و شديدا متضاد با هم هستند. به دليل پرهيز از بحث کردن تئوريک و فلسفي در باره ي اين اختلاف، من کوشيده ام که فقط ماهيّت عقل تابع را بيشتر توضيح دهم تا خوانندگان محترم بتوانند در انديشيدن و مقايسه هاي فردي خود و همچنين دريافت افکار و برهانهاي تلاشگران آزادي و روشنگري، به اختلاف و تنش مقولات و مفاهيم و واژگان فرهنگ و زبانهاي متنوّع ايراني با مفاهيم اسلامي و قرآني، بهتر و ژرفتر و مرزبندي شده تر پي ببرند

 

آزادي را نمي توان با اطاعت و بندگي به دست آورد. انسانها فقط مي توانند  به  قوانين و فرامين ارگانها و سازمانها و برگزيدگاني ارج بگزارند که زائيده ي « خرد جهان آراي »  آنها باشند و  براي شکوفايي و گسترش آزادي و رشد استعدادها و زندگي فردي و توانائيهاي تک، تک آنها نيز مفيد باشند و مدد رسانند. بنابر اين، اقتدار و علم و قهاريّت « الّله » يا هر مرجع مقتدر ديگر، هيچ حقّانيّتي ندارد که بخواهد آزادي را به انسانها در قبال اطاعت و بردگي تقديم کند؛ بلکه « آزادي » خودش فروزه هايي دارد که انسانها بر شالوده ارجگزاري به آنها مي توانند مرزها و کرانه هاي رفتارها و منشهاي خود را مشخص و متعيّن کنند. اطاعت کردن از نيروهايي فراکائناتي يا اشخاصي که همه چيز را مي دانند يا ادّعاي تملّک علم الهي را مي کنند، بسيار مضرّ و تخريبگر مناسبات انساني و اجتماعي است و همچنين در راستاي نفي مطلق آزادي ماست. دانشي که زائيده ي کورماليها و تفکّرات و آزمايشها و خطاها و اشتباهات و سختکوشيهاي انسان باشد از تمام علوم الهي و فراکائناتي با ارزشتر و ژرفتر و مطمئن تر و راهگشاينده تر هست؛ زيرا دانشهاي بشري به گسترش آزاديهاي فردي ما کمک مي رسانند؛  ولي علوم الهي در جهت اسارت و تحميق و حقارت و ذلالت و جهالت انسان براي اطاعت کردن از مقتدران و اشباح هول افکن استوار هستند.

 

علم الهي و انعکاس آن در ذهنيّت فقها و مراجع تقليد و مجتهدان و آخوندها با حاکميّت و اقتدار مطلق « الّله » بر ذهنيّت و روان انسانها به هم آغشته است. کساني که ادّعاي دانستن علم الهي را مي کنند هرگز در کردارهاي خود به انديشه ها و ديدگاهها و تصميمهاي ديگران ارجي نمي گزارند و حتّا خود را محقّ مي دانند که براي ديگران تصميم بگيرند. در مسئله ي آزادي، هيچگاه انسانها از اطاعت و عبوديّت سخن نمي گويند؛ زيرا آزادي، خود انسان است که هر سلّولش قداست دارد و هر کنش و واکنش او از بهر فراگستري و نگاهباني از آزادي مي باشد. در اين راستا، آن انسانهايي که بر پايه ي عقل تابع مي انديشند،( عقل قرآني با « خرد مهرورز و جهان آراي » ايراني به شدّت در تضاد و خصم ذاتي آنست ) انديشه هايشان در بند اقتدار « الّله » هستند و افکارشان فقط رنگ و بو و خاصيّت اقتدار الهي را دارند. چنان افکاري بر ضدّ آزادي و زندگي مشترک اجتماعي هستند.

 

عقل تابع و مطيع و وحشت افکن و دنباله رو ( خصوصياتي که « محمّد ابن عبدالّله » در احاديث مختلف براي عقل کامل انساني برمي شمارد ) هرگز هيچ استقلالي ندارد؛ زيرا وابسته ي علم الهي است. آن نيروي فراکائناتي که بخواهد عقل ما، تابع او باشد، هموست که غارتگر آزادي ماست. آن ادّعايي که مي گويد عقل آدمي، ناقص است و نمي تواند « خير و شرّ » خود را تمييز و تشخيص بدهد، ادّعايي کاملا بي پايه و بي مغز است؛ زيرا بر هيچ استدلال و برهان ژرف استوار نيست. انسانها، آزاد و لخت و عور زاده مي شوند و مي خواهند که آزادانه نيز زندگي کنند و همچنين لخت و عور بدون هيچ پوشش و هراسي بينديشند و سخن بگويند. اينست معناي اصيل زيستن در « آزادي » . پرنسيپ آزادي به ناقص و ناکامل بودن معرفت انسان بازبسته است. « عقل ناقص» هرگز دليلي براي عبوديّت و اطاعت کردن انسان از نيرويي ماوراء الطّبيعه يا مقتدرين زميني نيست. نقص، اساس و بُنمايه ي آزادي بشر است.

 

ناقص بودن عقل، امکانيست که انسانها را به سوي همفکري و همگرايي و همانديشي با يکديگر سوق مي دهد. در نقص عقل است که آزادي انسانها، ريشه هاي قطور و ظريف و زندگي افزاي خود را دوانيده است. بيِ ارزش کردن و تحقير نقص عقل آدمي به قيمت نفي آزادي تمام خواهد شد. فقها و آخوندها و مراجع تقليد براي استمرار و حاکميّت مطلق خود بر ذهنيّت و روان انسانها در مقابل عقل ناقص آدمي، جامعيّت و تماميّت عقل و علم الهي را مي گذارند که پيامدش فقط اسارت و پژمردن زندگي و نابودي آزاديست؛ زيرا در ذات عقل جامع « الّله »، هر چيزي ضرورت محض دارد و مشيّت آن، انکار ناپذير و واجب الاطاعه است.

 

انسانها با نداشته ها و نقصها و آرمانها و آرزوها و خواسته هاي خود مي توانند سرچشمه ي بزرگترين خوشيها و نيکيها و امکانها و  آزاديهاي فردي و اجتماعي بشوند. عقل تابع، عقليست فاقد پرنسيپ جستجو و رادمنشي و ژرفنگري و سنجشگري. عقل تابع، تنبل و مقلّد و حيله گر و توجيه کننده و خونريز و انبارصفت است. ايده آل عقل تابع مي خواهد که همه چيز را معقول ببيند و در چارچوب آهنين مقولات عقلي آن را اسير و زنداني کند. مذهب و ايدئولوژي و نظريّه اي که همه چيز را بتواند در خودش، عقلاني مرتب و منظم و پابرجا کند، هيچ جايي براي آزادي باقي نخواهد گذاشت. در حاليکه انسانها با خيالات و روياها و آرمانها و ايده آلهاي خود بهتر مي توانند زندگي کنند تا با وعده ها و وعيدهاي سر خرمن و هول و هراسهاي قيامت و روز حشر و قصاص الهي بر پايه ي عقل تابع.

 

انسان براي زيستن، به روياها و آرمانها نياز دارد؛ ولي هرگز خودش را تابع آرمانهايش نمي کند. هر گونه جامعه اي که جهنّم و دوزخ را براي اعضايش برپا کند، روياي بهشت و مناسبات شادي آفرين و تغيير راديکال ساختارهاي اجتماعي را در ذهنيّـت و روان انسانها تهييج و ترغيب مي کند. انسانها هيچگاه به کمال خود نخواهند رسيد. مفهوم کمال، هرگز به معناي اطاعت و عبوديّت و تسليم شدن در برابر موکّلان « الّله » بر روي زمين نيست؛ بلکه  رانه ايست که انسانها را به بهمنشي و زندگي بسيار زيباتر و گشوده فکرتر و شيرين کردارتر مي انگيزاند تا انسانها هيچگاه از تکاپو و کنکاش براي بهزيستي واپس ننشينند. با اطاعت کردن و گردن نهادن به عقل تابع است که ما امکان انديشيدن و استقلال فردي خود را در کاربست نيروي فهم و داوري  خود مسدود و منجمد مي کنيم.

 

انسانها تا زماني خوش مي زييند و پيشرفت در تمام زمينه هاي تکنيکي و مکانيکي و آزمايشگاهي و فکري و فلسفي دارند که عقل آنها هيچ کمال و پاياني نداشته باشد. پايان انديشيدن و افتادن به دامچاله ي عقل تابع، اختتام و مرگ زندگيست. تفکّر تا موقعي زنده و پويا و بارآور و آفريننده است که برايش امکانهاي حرکت و مجهول بودن وجود داشته باشند. در مسئله ي دين نيز خاتم انبيا بودن و پايان رسالت به معناي خط باطل کشيدن بر روي هر گونه ارتباط مستقيم و بي ميانجي با خداست [ تخمه ي خود زا ]. آناني که ادعاي تملّک حقيقت را دارند، بر انحصاري بودن حقيقت و اقتدار عقيدتي خود بر ذهن و روان ديگر انسانها اعتراف آشکار مي کنند. در اعتقاد چنين انسانهايي، هيچکس نبايستي به گونه اي ديگر بينديشد و سخن بگويد و رفتار کند سواي آنچه که حقيقت آنها متعيّن و مشخص کرده است. کلمه ي « بدعت » در اعتقادات اسلامي از منفورترين و ملعونترين کلمات است؛ زيرا عقل آدمي نبايستي مستقل بينديشد و افکار تازه اي را از ژرف تجربيات آدمي بزاياند.

 

حقيقت توحيدي يا علمي، همواره اختتام دهنده است و نفي کننده ي عقل مستقل. مسئله ي « اولوالعزم » بودن در اسلام بدين معناست که تنها راه امکان ارتباط با « الّله » به رسول و امام و فقيه و مجتهد و آخوند بازبسته است. رابطه با « الّله » در اسلام فقط از طريق واسطگي امکانپذير است. بنابر اين، آن خدايي که فراکائناتي  و به واسطه محتاج باشد، هيچ خدايي نيست و بايد شبح ترسناک و نکبت آور او را با تمام نيرو درهم کوبيد و متلاشي کرد. آن خدايي که بخواهد يک ميليمتر از سطح گيتي و زندگي خاکي انسانها، آنسوتر گام بردارد و فراکائناتي و مکافات دهنده و مالک دوزخ و جهنّم باشد و مابين انسانها تمايز و تفاوت بگذارد و عده اي را حاکم بر عده اي محکوم بکند، بايستي تمام نشانه ها و آثار او را سر به نيست و نابود کرد. انسانها به چنان خداياني هيچ احتياجي ندارند؛ زيرا زندگي را نه تنها خوش و شاد و زيبا نمي کنند؛ بلکه به شدّت، آن را تلخ و زهر آگين و مملوّ از نفرت و کينه توزي و حسادت و خونريزي و خمودگي و افسردگي نيز مي سازند. ايرانيان، بزرگترين هنر و افتخار و رادمنشي خود را در اين مي دانستند که چنان خداياني را بکُشند [ کُشتن ميتراس ( =  ديو سپيد ) در هفت خان رستم ]؛ زيرا بر ضدّ زندگي و آزادي هستند.

 

انسانها نمي توانند اعتقادات کامل و ازلي ابدي الهي را که زائيده ي تلاشهاي جوينده و تجربيات فردي و انديشيدنهاي ممتد خود آنها نيستند، به رسميّت بشناسند و برايشان ارج و منزلتي قائل شوند؛ زيرا چنان اعتقاداتي به زور شمشير و تهديد و کشتار و شکنجه به انسانها، تحميل و تلقين شده اند. چنان اعتقاداتي، زاييده و جوشيده و افشانده شده از گوهر وجودي آنها نيست. فقها و مراجع تقليد و آخوندها مي خواهند که با بدنام کردن عقل ناقص آدمي از انسانها سلب استقلال و انديشيدن فردي کنند تا بتوانند بر آنها همواره حکومت و سيطره داشته باشند. در مباني عقيدتي مذهب اسلام فقط آن انسانهايي عقل دارند که تابعيّت « الّله » و متوليانش را در حرف و عمل پذيرفته باشند. عقل از ديدگاه اسلاميستها، فقط وسيله ي اطاعت و تبعيت کردن از معرّفان و مروّجان اراده ي « الّله » است و بس.

 

مهمترين و اساسي ترين روش براي تشخيص ماهيّت عقل تابع، مقوله ي سنجشگري است. عقل تابع، هرگز نمي تواند سنجشگري را تاب آورد؛ زيرا خودش را مدافع حقيقت محض مي داند که از هر گونه سنجشي مبرّاست. روند سنجشگري در ذهنيّت و روان و مغز انسانها، روند به خود آمدن و بيدار شدن و کسب آگاهبود فردي انسانهاست. از اين رو، رهايي و گريختن از استبدادورزي اشخاص و گروهها و نظامهاي توتاليتر هنوز آزادي و استقلال نيست؛ بلکه کسب و پروراندن و فرهيخته شدن مغز و چشمها و نيروي تيزبيني و تيزنگري فهم انسان است که در هر لحظه مي تواند هر نوع استبدادي را شناسايي کند و با آن گلاويزي فکري داشته باشد. ما با داشتن چنين نيروي در خود است که مي توانيم آزاديهاي فردي و اجتماعي را نگاهباني کنيم و فراگسترانيم و هر استبدادي را در همان نطفه اش متلاشي کنيم. به همين سبب بايستي هوشياري خود را در تمييز دادن دو مقوله ي بسيار ظريف و اساسي حفظ کرد. ما بايستي بتوانيم اصطلاح « رهايي » را از مقوله ي « آزادي » تفکيک کنيم تا فريب قدرت پرستان و حقيقت گرايان را نخوريمآزادي، زاياندن و پرورراندن چشمي در وجود ماست که مي تواند پيشاپيش، هر گونه استبدادي را بشناسد و از برپايي و شکل گيري آن جلوگيري کند. مردمي مي توانند آزاد بزييند و آزاد بينديشند که توانايي استبدادشناسي آنها بسيار نيرومند و حسّاس باشد و بتوانند با خواست و قاطعيّت تام در برابر مستبدين استقامت کنند و قدرتورزي آنها را درهم بکوبند.

 

کوششها و تلاشهاي نيروي سنجشگري ما، رونديست که برآنست از حاکميّت و اقتدار مطلق هر ايده و اعتقاد و ايدئولوژي و مذهب و امثالهم بگسلد و به استقلال انديشيدن فردي برسد. عقل تابع مي کوشد که چنين نيرويي را در ما خنثا کند و از کار بيندازد. انساني که بخواهد به سنجشگري عقل رو آورد، خطر فروپاشي اقتدار الهي و قدرت پرستي موکّلان زميني آنها را با خود به همراه مي آورد. از اين رو، تمام آناني که مي خواهند حقايق خود را تثبيت ازلي ابدي کنند، مي کوشند که عقل تابع را کامل و جامع و خدشه ناپذير جلوه دهند. توهم « کمال » در ذهنيّت مومنين و معتقدين دقيقا تلاشيست براي جلوگيري از نفوذ و به تکاپو افتادن نيروي سنجشگري در انسانها. کليّه فقها و مراجع تقليد و آخوندها و طيف رنگارنگ اسلام راستين سازان مي کوشند به مومنان تلقين کنند که « حقيقت » اسلام، کامل و فاقد ايراد و اشکال است و براي هر چيزي که تصوّر پذير يا حتّا تصوّر ناپذير باشد پاسخ معقول و قاطع و رهائي بخش دارد.

 

چنين تلقين و توهمي باعث مي شود که مومنان تصوّر کنند هر نقصي در وجود خود آنهاست؛ نه اسلام. پيامد چنين تلقيني آنست که مومن و معتقد به اسلام، احساس مي کند که در شناخت « حقيقت » الهي قصور کرده و ايمانش را به دنيا فروخته است. در چارچوب اقتدار الهي و مباني عقيدتي اسلام، مومن بايستي بپذيرد که حقيقت الهي، هميشه و همه جا، « سرّ مکتوم » مي ماند و او بايستي آن را فقط از نو در هر دوره و مکاني، کشف کند و به « حبل المتين »  الهي بياويزد تا رستگار شود و از فريب دنيوي نجات پيدا کند. در اسلام، تلاش مي شود تا آنجايي که امکانات و روشها و راههاي عملي ايجاب مي کنند، مقوله ي سنجشگري را از دامنه ي حقايق الهي، حذف و سرکوب کنند و به هيچکس اجازه ندهند که در نصّ قرآني شکّ کند. وقتي که هيچکس آشکارا به سنجشگري نصّ قرآني و محتويات اعتقاداتي گنجانده شده در آن رو نياورد، مردم خود به خود در توهمات و تلقينات و تحميلات اعتقادي خود استوار مي مانند و ذهنيّتشان کم کم نيز به سنگ خارا واگردانده مي شود. روشنگري ذهنيّتهاي سنگسان و پيچيده و متحجّر، کار آسان و کوتاه مدّتي نيست.

 

کليّه ي ناظران عقيدتي و حفاظتي و انجمنهاي مصلحتي و شوراهاي فقهاي نگهبان مي دانند که « توهم کمال » در ذهنيِّت و روان انسانها به شدّت آسيب پذير و متزلزل است. به همين دليل از سنجشگريهاي علني تلاشگران آزادي و روشنگري وحشت دارند و در آغاز به سرکوب و ترور و تهديد و زندان و شکنجه ي آنها رو مي آورند. در مراحل سخت تر و پيچيده تر و زورمندتر است که دستگاه تئوريک فقها و آخوندها و مراجع تقليد و رتوشگران رنگارنگ با ابزارهاي « هرمنوتيکي و تاويلي و تفسيري » به نجات حقيقت الهي رو مي آورند. برغم تمام تلاشها و عرق ريزيهاي اين طيف، نيروي سنجشگري انسانها از سرکوفته شدن و تنبلي و حقارت عقل تابع به ستوه مي آيد و در نهان به طغيان و عصيان مي پردازد.

 

از اين نظر، مسئله ي اسلام، مسئله ي انحصاري بودن « حقيقت » است. از حقيقت نيز نبايد گسست؛ بلکه بايستي تابع آن ماند. فراتر از حقيقت، هيچ جائي نيست. هر کجا که انسان باشد، حقيقت همانجاست و هرگز خدشه اي در ساحت مقدّس آن نيست که انسان بخواهد به شکّ و ترديد بيفتد. حقيقت الهي، جامع کمالات الهيست. هيچ نقصاني در آن راه ندارد. هر چيزي که در نظر انسان، نقص و خطا به نظر مي رسد از « ظلوم و جهول » بودن خود انسان است که نشات مي گيرد؛ زيرا انسان، عقلش ناقص است. ولي « الّله »، عقل کلّ است و منجي انسان جاهل. از آنجايي که حقيقت الهي، خدشه ناپذير و مطلق است، در نتيجه هر گونه تفکّر و انديشيدن و کشفيّات تازه و نو بايستي در راستاي گسترش و توضيح و تلقين و تحميل و ترويج همان « حقيقت الهي » باشد. تغيير جويي و نوگرايي و خويشانديشي و پشت پا زدن به حقيقت الهي و فراتر رفتن در نظر متوليان « حقيقت الهي » بدين معناست که انسانها وارد  دامنه ي منکرات و منهيات شده اند و بايستي مرتکبين را محکوم کرد و آنها را به اشدّ مجازات رسانيد.

 

در دامنه ي « حقيقت الهي » نمي توان و نبايد به سنجشگري پرداخت. فقط بايستي با سنجشگران به خصومت پرداخت و « حقيقت » را از متلاشي شدن نجات داد؛ زيرا « حقيقت الهي » تنها راه رستگاري انسان جاهل از عذاب دنيوي و اخرويست. در کرد و کار عقل تابع، هر گونه توليد فکري به تلاشهاي دفاعي و تاويلي و هرمنوتيکي و تفسيري مختوم مي شود؛ نه سنجشگرانه و نوجوينده و آفريننده ي فکر نو. در نظر آناني که عقل تابع دارند هر چيزي بايستي خود را با حقيقت، مطابقت بدهد و از آن، سرچشمه بگيرد؛ زيرا آنچه که بايد تغيير بکند حقيقت الهي نيست؛ بلکه انسانها و پديده ها و عواطف و احساسات و جوامع و جهان و غيره هستند که بايستي تغيير کنند. حقيقت نه تنها هيچ تغييري را در خود نمي پذيرد؛ بلکه ثبوت محض، ذات اوست. جهان و انسان و پديده ها را بايستي بنا به مشيّت و اراده ي الهي در راستاي اقتدار و حاکميّت محض « الّله » و متوليّان شمشير به دستش تغيير داد. اينست سنّت نامتغيّر الهي بر روي زمين.

 

وقتي که مومنان و معتقدين به حقيقت الهي نتوانند با اعمال جبر و قهر و شکنجه و کشتار و تبعيد و زندان  و شلاق و غصب حقوق اجتماعي و مصادره املاک و قطع اعضا بدن به تغيير دادن انسانها بپردازند، آنگاه مجبور مي شوند که حقيقت الهي را دستکاري الهي کنند!. آنها دخالتهاي خود را در نصّ حقايق الهي با شگردها و شعبده بازيهاي « خطبة الاشباحي » امير المومنين ( نگاه کنيد به نهج البلاغه و پرسش بسيار ژرف و تکان دهنده ي آن اعرابي با شعور و روضه خواني پسر ابو طالب [ سيماي خداي تو چگونه است؟ ] ) مي کوشند که از انظار فهم مومنان و معتقدين بپوشانند. مومن بايستي تغييرات را طوري دريافت کند که احساس تزلزل در ابديّت « حقيقت الهي » به ذهنش هرگز خطور نکند و کمالات الهي، کما في السّابق پايدار بمانند.

 

در روند اين دستکاريهاست که عقل آفريننده ي مومن در خفا به کنيزي و همدستي با عقل تابع مي رود و تغييرات خوشنما و مُد روز و خر رنگ کن را در سفره ي معتقدين و مومنين عرضه مي کند. تغييرات در نصّ حقايق الهي معمولا به روشهاي زير انجام مي گيرد: 1- با کاربست تفسير آيه هاي قرآني که تلاشيست براي ادغام و تزريق کردن پديده ها و افکار و ايده ها و ديدگاهها و انديشه هاي نويافته و در کلّ، سراسر چيزهاي تازه و جديد به توبره ي ابوحريره ي حقيقت الهي؛ طوريکه محصولات نو با حقيقت الهي در تمام نقطه ها، مطابقت قيراطي و وحدت تمام داشته باشد. ( کليه ي شريعتمداران و فقها و مراجع تقليد در اين راستا حرکت مي کنند ) 2- راه ديگر آنست که مقوله ي تاويل و هرمنوتيک را به کار مي بندند. چنين روشي مي کوشد که محتويات حقيقت الهي خود را طوري با وقايع و رويدادها و افکار و ديدگاههاي نو به نو، تطبيق دهد که به ساحت مقدّس حقيقت الهي، هيچ آسيبي نرسد و تغيير ناپذيريش لکه دار نشود. ( کليّه ي اسلام راستين سازها و نونوار کنندگان اسلام در اين راستا حرکت مي کنند ).

 

تلاشهاي تفسيري به دوام اسلامهاي سنتّي ختم مي شوند و تلاشهاي تاويلي به اسلامهاي راستين. هر دو اين تلاشها با فرهنگ ايران در تمام دامنه هاي تصوّر شدني، خصومت سرسختانه اي دارند و  در برابر فروزه هاي درخشان و زيبامنش و زندگي پرور آن به شدّت احساس حقارت مي کنند. جنبش نوزايي فرهنگ ايراني با مسائل بسيار دشوار و آزارنده اي گلاويز بوده و هست و خواهد بود. به همين سبب، تلاشگران آزادي و روشنگري بايستي وظايف و پيکارهاي فرهنگي دراز مدّت و سنجشگريهاي روشنگر و انگيزنده به فکر و خستگي ناپذير خود را دامنه دارتر و ژرفتر و گسترده تر به پيش ببرند. ////

نوشته شده توسط مرد بی غم در 12:2 |  لینک ثابت   •